|
دیروز صبح، سر کلاس آنالیز یه سری اتفاقا
افتاد که خیلی انرژی پیدا کردم، بعد
از مدت ها. انرژی از خوشحالی. خوشحال بودم.
کلی کار در برنامم بود. یک سوال ریاضی از
استاد نصر. دیدن استاد حل تمرینمون و رفع مشکل ریز برنامم. دیدن یکی از دوستا و
کمک بهش در حل مشکل برنامش. و برنامه ی خودمو هم به استاد نشون بدم. و همه ی اینا
در 20دقیقه باید انجام میشد! بگذریم!!!
یکی از دلایل خوشحالیم این بود که وقتی وارد
کلاس شدم، دیدم دوستم داره شیرینی پخش میکنه. نشستم. خوشحال شدم. یادم افتاد آبان
نامزد کرده بود. البته به هیچکس چیزی نگفته بود. جز من.
به من که رسید گفتم حاجی ازدواج کردین؟ سرشو
انداخت پایین و با یه لبخند، نامحسوس سرشو تکون داد.
خیلی خوشحال شدم. کلا مدتیه وقتی میشنوم
ازدواجی صورت گرفته، خیلی خوشحال میشم. چون دنیا در نظرم کاملا سیاه شده و اینا
تکه ای نور در تاریکیه برای من.
یکی دو اتفاق دیگه هم افتاد که بماند.
یکی دیگشو هم بگم. ازش پرسیدم محسن پس حلقت
کو؟ گفت تو ماشینه دیگه...
بعد از کلاس جبر رفتم پیش آقای مظفری. استاد
حل تمرین برنامه نویسیمون. ازش کمک خواستم در مورد بسط آرک سینوس. مال
من کم دقت میداد. نشستیم و یه ربع بررسی کرد، تا اینکه یه نکته ی خیلی ساده رو دیدیم
و مشکل برطرف شد. منم که خوشحال بودم، بعد از مدت ها ذوق زده شدم. از بعد از
انالیز هر کی منو میدید، میگفت چرا انقدر خوشحالی پیام؟!!!
یکی از بچه ها هم که میخواست ریشمو با فندک بسوزونه.
برداشتم برنامه رو بردم پیش استاد. داشت مال
دو تا از خانما رو میدید. گفتم استاد الان نشون بدم یا میخواید برید نهار و نماز؟
گفت مال تورو نمی بینم! اول ماله ضعیفا...
و بنده خجل گشتم. جلوی دو نفر که داشت
برنامشونو میدید، خوشم نیومد. برای همین گفتم استاد منم ضعیفم که. گفت از تو ضعیف
تر.
منم رفتم نماز. نهار نداشتم. سر نماز دیدم
استاد نصر اومدن. یادم افتاد یه سوال هم از ایشون داشتم. رفتم پرسیدم. و ایشون هم
همون جواب من رو دادن. مطمئن
شدم جوابم درسته. جوابی که در جای مربوطه دادم و دوستان ردش کردن. حالا باید برای
اثباتش، متنی می نوشتم...
بر گشتم دانشکده. رفتم لب تاپو وصل کردم به
پروژکتور و کارارو کردم، رفتم در راهرو تا استاد بیاد. وقتی اومدن، گفتم استاد مال
منو ندیدین. قرارم
بود من امروز نشون بدم برناممو که.(اینو گفتم بلکن ترغیب
شه همین روز ببینتش.)
گفتن آمادست؟ گفتم بله. گفت پس هون نشون بده
سر کلاس، منم میبینم. گفتم استاد بهتر نیست اول خودتون ببینید؟! گفت نه، تو کارت
درسته.
ای بابا. استرس گرفتم. کمبود اعتماد به نفس.
کل درس رو نفهمیدم. داشتم برناممو از حفظ مرور می کردم. یه اشکال پیدا کردم که
باید قبل از دیدن بچه ها، رفعش می کردم. همش خدا خدا می کردم وقت نشه برناممو نشون
بدم. بره هفته ی بعد. اما خودم هم تمرکز نداشتم که سوال بپرسم. و شد آنچه نمی
خواستم بشه. استاد صدام کرد.
رفتم ایستادم و تا استاد کمی توضیح میداد،
من مشکله رو برطرف کردم. پروژه دومم که خیلی ناقص بود. آخه استاد
دعوام کرد. گفت تو در این درس نمرتو میگیری. باید وقتتو بذاری روی درسای دیگت. این
پروژه همین قدر بسته. دیگه
بیشتر ننویس. منم گفتم چشم. از خدا خواسته.
برنامه رو شروع کردم و از چک باکسا و تغییر
سایز فرم کمی گفتم. استاد از دکمه های درجه و خصیصه پرسید. شروع کردم به توضیح.
استاد گفت فقط همونکه من گفتمو توضیح بده. گفتم چشم.
گفتم و گفتم. بچه ها کف کرده بودن. اخرشم
یادم رفت اونقدری که میخواستم رو بگم.
آخه استاد از فاکتوریلم پرسید. فکتوریل من
اعداد اعشاری رو هم حساب میکرد. یک انتگرال نامعین رو محاسبه می کردم و تا 9رقم
اعشار دقیق بود. روش محاسبه رو پای تخته توضیح دادم. سوال پرسیدن و جواب دادم.
بعد که کلاس رو استاد مرخص کرد، یادم افتاد
اصله کاری رو یادم رفته بگم. قسمتی از برنامم که کلی روش کار کردم. اونو
برای استاد توضیح دادم.
لب تاپو جمع کردم، یکی از خانما داشت برای
استاد توضیح میداد که یادم افتاد یه چیز دیگه رو. گفتم استاد آرکم موند که... گفت
برو دیگه. گفتم گفته بودید نشون بدم. گفت بابا بیستتو همین الان بدم میری؟
یکی دیگه از بچه های کلاس، همون پسره که
گفتم عکس پیش زمینش رو عوض نکرد، منو دعوت به مبارزه کرد. بازی
XO بلدین همه احتمالا. جدول
3×3 که یکی ضرب در و دیگری دایره(همونx و
o) میذاریم و باید خطی یا اریب
تا کنار هم بچینیم برای پیروزی. البته نه روی کاغذ. با کد.
هوش مصنوعیی بسازیم که بتونه از همه ببره. و
من قبول کردم. دعا کنید بتونم.
یکی دیگه گفت خیلی وقت گذاشتی 300خط برنامه
رو نوشتیا!
گفتم 300تا؟ 1300 تا...
امروز هم یکی از روزهای پر مشغلم بود. که
خودم خودمو ناتوان میدیدم در برنامه ریزی. کمبود وقت... سپردم به خدا. گفتم خدایا
کمکم کن...
خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داشتم کارام
پیش رفت. خیلی بیشتر...
در مترو با بچه ها بر می گشتیم. که یکی از
دوستا گفت داره میاد امام. رفتیم ببینیمش. قبلش هم با یکی دیگه از
دوستای هم کلاسی در مورد محسن حرف زدم. گفتم خیلی خوشحال شدم مزدوج شد. گفت چی؟!
گفتم شیرینی داد دیگه...
گفت اون شیرینی به خاطر تعداد زیاد غیبتاش
بود. هفته ی بعد هم نوبت منه...
یادم باشه دفعه ی بعد محسن رو دیدم ازش
بپرسم به روح اعتقاد داره؟
|