تبليغاتX
متن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنیدمتن زیبا ساز محشر- عاشقانه ترین و زیباترین متن ها را به وبلاگ و یا ایمیل های خود اضافه کنید
متن زیبا ساز محشر نگين سياه
نگين سياه
براي آنهايي که دنبال موضوع براي فکر کردن مي گردند...
منوي وبلاگ
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ آر.اس.اس
پست هاي اخير
این روزا... از خودم خسته شدم الاعمال بالنیات خوب یا بد؟ سه لطف خدا در امروز من دلم سوخت، عذاب وجدان دارم در یک کلام چرا اول وقت؟ سال نو مبارک چرا گرمم؟! روز پر انرژی انتخابات... امروز من چرک نویس... چرا؟
موضوعات وبلاگ
داستان های منسخن دل من...مطالب نیکو از نظر منخاطرات شیرین من
این روزا...
این روزا همش شمشیر به دستم.

هر کی میرسه جلوم و کمی تند میشه، با شمشیر بهش حمله میکنم.

خسته شدم از بس کارد خوردم و لبخند زدم. بستمه. دیگه نوبت خودمه.

امروز به اوج خودش رسید. دلم میخواست برای آروم شدن خودم یه کاری بکنم که تا حالا نکرده بودم. مثلا یه خانمه گیسای بلندشو از پشت بافته بود. دلم می خواست بکشم این دم اسب رو. چیه؟

برای من و امثال من انداخته بود بیرون دیگه. من دوست دارم بکشم.

یا یه دختره چادری دیدم. دست به صورتش نزده بود. سیبیلش خودنمایی می کرد.

اما از اونور یه جوری مغنعشو سرش کرده بود که گوشوارش معلوم شه. و همینطور گردنش و قسمت بالایی سینش.

دلم میخواست بخوابونم زیر گوشش. متظاهر پست.

اینا همونایین که من تا الان تلاش می کردم با حرف زدن باهاشون بتونم به فکر وا دارمشون. البته نه حقیقی. با نوشتن در این وب. یا نوشتن در فروم هایی که عضوشونم.

اما خسته شدم. تا کی؟ برای چی؟ برای اینکه دست بذارن رو شونم و برن بالا؟

در این فکرا بودم. داشتم می رفتم سمت اتوبوس.

در گوشیم بیشتر آهنگای تند ریختم. متال و راک. لذت بخش ترین و آرامش بخش ترین نوع وسیقی.

که یهو...

یهو این آهنگی که الان گذاشتم رو وبم پخش شد...

نمیدونم این اون وسط چکار می کرد.

فشار سنگینی وارد شد به سرم. تیر کشید. نفسم...

نفسم تنگ شد.

خدا...

خدا...

خدا...

چرا؟

به خودم اومدم. چم شده من؟!

چرا اینجوری شدم؟

خسته شدم آخه

بریدی؟ به همین زودی؟

زوده؟ بست نیست؟

بسته یا نیست، با من خصوصی حرف بزن. در دل خودت...

من از رگ گردن به تو نزدیک ترم.

اللهم عجل لولیک الفرج.

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24ساعت 1:20 توسط L.payam |
از خودم خسته شدم
از خودم خشته شدم. چقدر پخمه؟

صبح رفتم سوار بی آر تی شم برم دانشگاه. اتوبوس دیر اومد. صفی شد برای خودش مردونه. واستاده بودم تا نوبتم شه، یه آقایی سرشو انداخت پایین و رفت تو. هر چی نگاش کردم که جای منو گرفته بود، اصلا به روی خودش نیاورد.

چقدر زرنگه آقاهه. احسنت بهش

خاک بر سر من. چقدر پخمه ای تو پیام؟؟؟

یارو تنه زده بهم، میگم ببخشید. در صورتی که من مسیر صافه خودمو، در جایی که در واقع راهه من بود داشتم می رفتم. با این حال که عذرخواهی کردم طرف برمیگرده میگه مگه کوری؟

من شرمندم. نباید سر راهه شما قرار می گرفتم.

حالم به هم خورد. چقدر بی زبون و شلی پیام.

دوستم 6بار در عرض 6ماه گذشته بهم خیانت کرد. بدترین ضربه ها رو زد. بدترین فحشا و چرت و پرتارو بهم گفت. توهین. رفتم سر کلاسی که به ناچار مشترکه باهاش. میگه بیا عقب پیش من بشین.

رفتم نشستم. انگار نه انگار ازش بدی دیدم چند بار.

چقدر تو سست عنصری پیام.

رفتم با استاده صحبت کنم. کیفم اندازه خودم وزن داشت. لپ لپ و شارژرش و موس و چند کتاب. تعارف میزنه بشین. صندلی پایه بلند بود. کیفمو گذاشتم میگم این بشینه انگار من نشستم. یعنی یه بار بزرگیه از دوشم برداشتم.

میگه در سوره جمعه داریم ... حمار... که خری که بار حمل میکنه رو محتم بشمرید(یه همچین چیزی. دقیق یادم نیست حرفش) میگه کیف تو هم علم توشه. خوبه بهش احترام میذاری.

شخصیتت در حده یه خره دیگه پیام. بلکن پایین تر.

پسره اومده دعوا. کلی چرت گفته و کتک کاری و... . رفته پیش حراست بعد یه قضیه تخیلی براش گفته و یک کلام حرف من رو با صد لیتر آب روغن تعریف کرده. حراستیه میگه تو اینجوری گفتی؟

میگم من فقط گفتم ... . میگه خوب تقصیر تو بوده دیگه پس. کاری از ما بر نمیاد.

آخه پیامه چلمن از قدیم گفتن دیوار حاشا بلنده. اینم بلد نیستی؟

آخه تو به چه دردی می خوری؟

بخور بخواب؟

نه واقعا فایده ی تو در این دنیا چیه؟؟؟

فقط آلوده کردن هوا؟

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/20ساعت 23:45 توسط L.payam |
الاعمال بالنیات
این پستم 3 در 1 باید بشه.

در درجه ی اول تسلیت میگم شهادت بانوی حضرت علی(ع) رو به همه ی سیدها، و همه ی بندگان خدا که درک می کنن این واقعه رو. کاش من هم بتونم درک کنم...

در قسمت بعد اینکه امروز روز مبارکیه برای من. امروز روز حضرت فاطمه هست. روزی که از شر ما آدمای نمک نشناس از خدا بی خبر راحت شدن. روزی که به پدرشون پیوستن. و امروز روز من هم هست. تولدم مبارک.

اما موضع سوم. یه چیزی برای فکر کردن:

دیشب داشتم با خودم نیت می کردم. مگه نگفته خدا تا خود عمل بد رو انجام ندیم، گناه نمی نویسه برامون؛ اما با نیت خوبمون هم ثواب میده؟

خوب. من دیشب نیت می کردم. گفتم خدایا. بعدا که پولدار شدم، دو هزار تا گوسفند قربونی می کنم و گوشتشو بین نیازمندای کشورم تقسیم می کنم. تا همه مدتی سیر باشن و مزه ی گوشت بره زیر دندونشون.

بعد با خودم فکر کردم اینکه فقط نیته! ممکنه من اصلا هیچوقت پولدار نشم. پس لااقل با این نیت های خوب، آخرتم رو تامین کنم.

آقا(شایدم خانم) جات خالی شروع کردم به نیت خوب کردن. خلاصه الان دیگه کل بهشت مال منه.

چیه؟ نمیفروشم. مال خودمه. بخوای باید بابتش پول بدی. پول که به درد نمی خوره. ثواب بدی.

چی؟ درسته. اگر همچین چیزی ممکن بود...

بعد شب خوابیدم. صبح نماز خواب موندم! توجه دارین هر وقت قراره بریم دانشگاه نماز رو هم می تونیم پا شیم؟ چرا؟ تا حالا بهش فکر کردین؟

این رو خودم امتحان کردن. قسمت بود امروز که روز مادرمونه بیانش کنم.(سید نیستم. اما حضرت فاطمه لطفشون به ما هم می رسه ان شاء الله)

به نظر من، یعنی در مورد من، به این دلیله که نیتم واقعی هست. وقتی میدونم فردا می خوام برم دانشگاه و باید 5.5 صبح بیدار شم، انقدر این دانشگاه رفتن به نظرم سخته که در ناخودآگاهم ساعت بیدار شدن ثبت میشه. پس نیت همون سخت بودنه.

اما روزایی که دانشگاه نمی رم، نیتم برای نماز خوندن فقط به زبونه. تازه اگر نیتی باشه! خیلی وقتا شده ساعت کوک کنم برای نماز  و بخوابم شب، حتی به زبون هم نگفته باشم این ساعت رو برای نماز کوک کردم...

اینجوری میشه که بیدار نمی شم برای نماز و صبح که ساعتم زنگ میزنه چون یادم نمیاد برای چی کوک کردم و فقط یادمه دانشگاه قرار نیست برم، در خواب خاموشش میکنم.

این به خدا و لطف خدا و حضرت فاطمه که امروز روزشونو مربوط نیست. کم کاری و اجهاف منه. املا اجهافو درست نوشتم؟

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/06ساعت 15:37 توسط L.payam |
خوب یا بد؟
یه زمانی بود که خیلی فعالیت مجازیم زیاد بود. هر کسی میومد وبمو میخوند، میرفتم وبشو میخوندم و اینجوری بازدید کننده هام زیاد شده بود.

اون وقتا یکی از خانم های هم دانشگاهیم، هم دانشکده ای، خیلی شدید اعتراض کرد که من در وبم چرا ضد دختر می نویسم. می گفت به خاطر بد بودن یکی دو نفر، نباید همه رو زیر سوال ببرم.

و خوب البته قصد من هم این نبود.

امروز یه اتفاقی افتاد. که یاد یکی از داستانام افتادم. راستیتش یه چیزی سبک تر از اتفاق امروز بود این داستان:

داستان تصادف

بعد داشتم فکر می کردم. یکم خاطرات قدیم و...

اما چه اتفاقی افتاد؟

در صف نونوایی بودم. مدرسه ای دخترونه تعطیل شد و دخترا با کلی سر و صدا اومدن. دسته اولشون که از کنارم رد شدن، نون رو گرفتم و سریع تا باقیشون نیومدن خواستم رد شن. خیلی بده بین یه دسته دختر شلوغ گیر کنی. داشتم میرفتم، که یکیشون برگشت منو دید

به دوستش گفت بیا کنار برادر رد شه. شروع کردن...

من یکم که جلو زدم ازشون شروع کردن به مسخره بازی. پشت سرم لااله الا الله میگفتن و...

خلاصه...

تو گوشم گفت رفیقم بر گردم یه نگاه کنم بهشون ماستاشونو کیسه کنن. آخه نگاهای من خیلی خاصه. قبلا امتحانشو پس داده...

لینک یک نگاه

اما بی خیال شدم. این رفیق ما در گوشم خیلی چیزای دیگه هم گفت. اما گوش ندادم. رفتم در سوپر کوچه پایینی شیر بگیرم. داخل مغازه هم بودم هنوز صداشونو می شنیدم.

زمان ما باز بهتر بودن دخترا. زمان ما یعنی وقتی ما جوون بودیم.:-)

الانیا بر عکس شدن. قبلا اگر معتقد بودم یه اینکه یه نفر بد میتونه همه رو خراب کنه، الان میگم شما چند تا دختر خوب خودتونو حفظ کنید!

این متن خطاب به خواهرا شد.

برادرا چون انقدر کله خرن که بگم یا نگم فرقی نداره...(شوخی)

نوشته شده در شنبه 1391/02/02ساعت 15:11 توسط L.payam |
سه لطف خدا در امروز من
سه تا لطف کرد خدا امروز بهم. البته سه تا که خیلی بیشتر بود. من همین سه تاش رو فکر کردم و فهمیدم.

اولیش بعد از ظهر بود. داشتم میومدم سمت خونه، در اتوبوس نشسته بودم که دیدم چه رعد و برقایی...

چه بارونی...

و من کیف لپ تاپ همرام بود. کیف لپ تاپ وقتی گیف لپ تاب میشه، که لپ لپ هم توش باشه.:-)

گفتم خدایا خودت کمکم کن. انقدر اینو گفتم و یاری رسیده بهم، دیگه ساده شده برام...

از اتوبوس پیاده شدم در ایستگاه، و رفتم سمت پله برقی. صدای تند بارون، اونم ریز، روی سقف پله برقی بلند بود.

اما از اونورش که اومدم پایین، کم و کمتر شد تا تقریبا بند اومد. وقتی رسیدم دفتر، محل کارم، باز ریز و تند شروع شد. خدایا شکرت. تو را سپاس...

چی؟ شانسی بوده؟ باشه. حرفی ندارم. هر کس جوری به روزگار نگاه می کنه.

برای دومیش یکم بریم عقب؛ امروز سر نماز بود. در مهدیه دانشگاه. چون دیر بود، فرادا داشتم میخوندم. جماعت تازه شروع شده بود و همه با عجله و دوان خودشونو به صف ها می رسوندن. من ردیف آخر، با کمی فاصله از در نشسته بودم. یه کفش دوزک رو روی زمین دیدم. دست جلوی در. در این بیم که همه داخل می شدن و از کنارش یا از بالای سرش رد می شدن، من اینو نظاره می کردم.(چه نماز باشکوهی بوده، نه؟)

هفت یا هشت نفر با فاصله ی چند سانتی از رو یا کنارش رد شدن. یکی درست داشت پا میذاشت روش، که انگار سرش گیج رفته باشه و تلو تلو بخوره منحرف شد.

نمازام که تموم شد، رفتم انگشتمو گذاشتم کنارش. انگار می دونست من می خوام نجاتش بدم. اومد روی دستم، رفت درست پشت نگین سیاهم نشست و تکون نخورد. من جوراب پوشیدم، کفش پا کردم، کاپشنمو برداشتم، کیفمو برداشتم؛ اون ثابت ایستاد. بردمش کنار مهدیه. اومد روی انگشتم. نوکش. منم گذاشتمش روی برگی...

خدا حفظش کرد کفشدوزکه رو. فکر کنم بچه بود. و عذاب وجدان من در مورد مورچه ی پست قبلی رو هم کم کرد...

چی؟ اینم احتمالا شانسی بوده؟ باشه! سر جنگ که ندارم. سومی رو میگم.

برای سومیش باز بریم عقب تر.تا 12.25دقیقه سر امتحان بودم. اینکه درست آخرین ثانیه ها چجوری شد که برنامم درست شد و نمره کامل گرفتم، به علاوه ی نمره اضافه،(خودم هم نفهمیدم چه کردم)،بماند؛ تصمیم داشتم برم ساختمون مرکزی. باید یه سوال می کردم که برای موضوعی، تا کی وقت دارم؟ آیا تا شنبه؟ یا بیشتر؟

ساعت 12.35 رسیدم. دیدم در رو بستن، رفتن برای نهار و نماز. یا شاید هم در دفتر بودن... . در هر صورت دیر رسیدم. نبودن. با خودم فکر می کردم که دیگه کی میتونم بیام سوال کنم، اینهمه راهو و بین کلاسام. داشتم بر می گشتم که اول برم نهار، و بعد برم نماز. سرم پایین بود و حساب می کردم که دیگه تا یکشنبه نمی تونم برم. که یهو همون خانمه که رفته بودم ازش سوال کنم ازم پرسید اومده بودی برگه هارو بدی؟!

اونم کجا؟ در راه خاکی دانشجویی. اونم یه حاج خانوم عاقله زن. معمولا کارکنا و مسئولین با ماشین و از سمت راست ساختمون مرکزی که خیابون آسفالته میرن. ایشون اونجا چه می کردن، من نمیدونم. گفتن که وقت داری. درست کار کن، بی عجله. کلی خوشحال شدم.

اینو دیگه نمی تونید بگید کار خدا نبود...

خدا در زندگی شما چه تاثیراتی داشته؟

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/30ساعت 22:0 توسط L.payam |
دلم سوخت، عذاب وجدان دارم
بعد از مدت ها سلام

داشتم با ماشین دوستم میرفتیم، راننده اون بود، دیدم یه مورچه درشت بالدار رو پامه!

خلاصه شیشه رو تا آخر کشیدم پایین، یه جوری هدایتش کردم تا ازش رد شد. و درست سر بزنگاه دوباره کشیدم بالا شیشه رو.

برگشت و...

فیلمش نزدیک 6 مگا بایت شد

فیلم مورچه

اول فیلم رو ببینید بعد باقی متن رو بخونید...

[ادامه مطلب . . .]
نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27ساعت 19:4 توسط L.payam |
در یک کلام
این متن مخاطب خاص داره

اسم کوچک اون مخاطب، پسورد هست.

[ادامه مطلب . . .]
نوشته شده در جمعه 1391/01/11ساعت 17:56 توسط L.payam |
چرا اول وقت؟
دوست خیلی خیلی خوبم مدت هاست تشویقم میکنه به نماز اول وقت. شده حتی پیامک بده که یادآوری کنه نمازمو.

خدا از این دوستا برای همه قسمت کنه.

امروز با خودم گفتم همه که مثه محمدرضا نباید خائن باشن. یکی هم هست به این خوبیه...

میگفتم. ازش فلسفه ی نماز اول وقتیشو پرسیدم. آخه فرق زیادی هست بین نماز برای خدا خوندن، با نماز به دستور خدا خوندن. اول وقتیش مخصوصا...

جوابی داد که...

متحیر شدم. چه دوستی دارم! حیف وبی نداره. وگرنه آدرسشو میدادم تا از شعرا و متنای معرکش شما هم استفاده کنید.

من دوست داشتم از قدیم اول وقت بخونم. اما خوب، جز ماه رمضون این سعادت به طور دائم نصیبم نمیشد. یادم میرفت. گناهکارم شدید.

فلسفه ی من از خوندن نماز اول وقت، به خاطر دستور خدا بود.

وقتی میریم سبزی بخریم، سبزی خوب و بد رو با هم بهمون میدن. گل هم داره توش. خراب هم هست. اما همه رو به یک بها می خریم.

و نماز من هم که متاسفانه...

اما نماز آقا امام زمان که اول وقت هست، نماز درسته. وقتی اول وقت می خونیم نماز رو، یعنی داریم به آقا اقتدا میکنیم و به عظمت ایشون مال ما هم...

اما نظر دوستم...

اون اول وقت میخونه، به خاطر خود خدا. چیزهایی که برام نوشت رو میذارم براتون. لینکشم میدم خودشم بخونه. اگر راضی نبود، بر میدارم ادامه مطلب رو...

[ادامه مطلب . . .]
نوشته شده در جمعه 1391/01/04ساعت 14:51 توسط L.payam |
سال نو مبارک
روز سوم سال 1391 بر همه ی ایرانی ها و وطن دوستا مبارک...

ایشالا سال خوبی باشه برای هممون.

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/03ساعت 21:1 توسط L.payam |
چرا گرمم؟!
دو سه روزه خیلی گرم شدم. همیشه در حال سوختن بودم. اما الان انگار شعلم اومده پایین. نمیسوزم. اما گرمم...

این گرما خیلی لذت بخش تره...

همش سردمه! چی شد؟ تناقض؟

نه. گرمم از درون. سردم از بیرون. آخه وقتی درونت از هوای بیرون گرم تر باشه، سطح بدنت سردش میشه...

چراشو نمیدونم. گرمارو میگم. شاید به خاطر اومدن عیده. آخه امسال خیلی پر مشغله بود برام. یکسال دیگه از عمرم داره میگذره. بیستمیش هم داره تموم میشه...

شاید برای این گرمم.

امروز خانواده رفتن بازار خرید. قرار بود منم برم. اما برنام عوض شد. من موندم خونه که داداشمو ببرم مدرسش.

بلوزمو پوشیدم و بردمش. وقتی بر گشتم و تو آینه نگاه کردم، گفتم خاک...

آخه یادم رفته بود دکمه های بلوزمو ببندم. یه دکمه بالاش داره، که همیشه حداقل دو تاش بستست. خدا رو شکر زیرپیراهنم تا گردنم بالا بود. وگرنه...

سردمه در عین گرما! زده به سرم؟!

چرا؟!

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/22ساعت 12:39 توسط L.payam |
روز پر انرژی

دیروز صبح، سر کلاس آنالیز یه سری اتفاقا افتاد که خیلی انرژی پیدا کردم، بعد از مدت ها. انرژی از خوشحالی. خوشحال بودم.

کلی کار در برنامم بود. یک سوال ریاضی از استاد نصر. دیدن استاد حل تمرینمون و رفع مشکل ریز برنامم. دیدن یکی از دوستا و کمک بهش در حل مشکل برنامش. و برنامه ی خودمو هم به استاد نشون بدم. و همه ی اینا در 20دقیقه باید انجام میشد! بگذریم!!!

یکی از دلایل خوشحالیم این بود که وقتی وارد کلاس شدم، دیدم دوستم داره شیرینی پخش میکنه. نشستم. خوشحال شدم. یادم افتاد آبان نامزد کرده بود. البته به هیچکس چیزی نگفته بود. جز من.

به من که رسید گفتم حاجی ازدواج کردین؟ سرشو انداخت پایین و با یه لبخند، نامحسوس سرشو تکون داد.

خیلی خوشحال شدم. کلا مدتیه وقتی میشنوم ازدواجی صورت گرفته، خیلی خوشحال میشم. چون دنیا در نظرم کاملا سیاه شده و اینا تکه ای نور در تاریکیه برای من.

یکی دو اتفاق دیگه هم افتاد که بماند.

یکی دیگشو هم بگم. ازش پرسیدم محسن پس حلقت کو؟ گفت تو ماشینه دیگه...

بعد از کلاس جبر رفتم پیش آقای مظفری. استاد حل تمرین برنامه نویسیمون. ازش کمک خواستم در مورد بسط آرک سینوس. مال من کم دقت میداد. نشستیم و یه ربع بررسی کرد، تا اینکه یه نکته ی خیلی ساده رو دیدیم و مشکل برطرف شد. منم که خوشحال بودم، بعد از مدت ها ذوق زده شدم. از بعد از انالیز هر کی منو میدید، میگفت چرا انقدر خوشحالی پیام؟!!! یکی از بچه ها هم که میخواست ریشمو با فندک بسوزونه.

برداشتم برنامه رو بردم پیش استاد. داشت مال دو تا از خانما رو میدید. گفتم استاد الان نشون بدم یا میخواید برید نهار و نماز؟

گفت مال تورو نمی بینم! اول ماله ضعیفا...

و بنده خجل گشتم. جلوی دو نفر که داشت برنامشونو میدید، خوشم نیومد. برای همین گفتم استاد منم ضعیفم که. گفت از تو ضعیف تر.

منم رفتم نماز. نهار نداشتم. سر نماز دیدم استاد نصر اومدن. یادم افتاد یه سوال هم از ایشون داشتم. رفتم پرسیدم. و ایشون هم همون جواب من رو دادن. مطمئن شدم جوابم درسته. جوابی که در جای مربوطه دادم و دوستان ردش کردن. حالا باید برای اثباتش، متنی می نوشتم...

بر گشتم دانشکده. رفتم لب تاپو وصل کردم به پروژکتور و کارارو کردم، رفتم در راهرو تا استاد بیاد. وقتی اومدن، گفتم استاد مال منو ندیدین. قرارم بود من امروز نشون بدم برناممو که.(اینو گفتم بلکن ترغیب شه همین روز ببینتش.)

گفتن آمادست؟ گفتم بله. گفت پس هون نشون بده سر کلاس، منم میبینم. گفتم استاد بهتر نیست اول خودتون ببینید؟! گفت نه، تو کارت درسته.

ای بابا. استرس گرفتم. کمبود اعتماد به نفس. کل درس رو نفهمیدم. داشتم برناممو از حفظ مرور می کردم. یه اشکال پیدا کردم که باید قبل از دیدن بچه ها، رفعش می کردم. همش خدا خدا می کردم وقت نشه برناممو نشون بدم. بره هفته ی بعد. اما خودم هم تمرکز نداشتم که سوال بپرسم. و شد آنچه نمی خواستم بشه. استاد صدام کرد.

رفتم ایستادم و تا استاد کمی توضیح میداد، من مشکله رو برطرف کردم. پروژه دومم که خیلی ناقص بود. آخه استاد دعوام کرد. گفت تو در این درس نمرتو میگیری. باید وقتتو بذاری روی درسای دیگت. این پروژه همین قدر بسته. دیگه بیشتر ننویس. منم گفتم چشم. از خدا خواسته.

برنامه رو شروع کردم و از چک باکسا و تغییر سایز فرم کمی گفتم. استاد از دکمه های درجه و خصیصه پرسید. شروع کردم به توضیح. استاد گفت فقط همونکه من گفتمو توضیح بده. گفتم چشم.

گفتم و گفتم. بچه ها کف کرده بودن. اخرشم یادم رفت اونقدری که میخواستم رو بگم.

آخه استاد از فاکتوریلم پرسید. فکتوریل من اعداد اعشاری رو هم حساب میکرد. یک انتگرال نامعین رو محاسبه می کردم و تا 9رقم اعشار دقیق بود. روش محاسبه رو پای تخته توضیح دادم. سوال پرسیدن و جواب دادم.

بعد که کلاس رو استاد مرخص کرد، یادم افتاد اصله کاری رو یادم رفته بگم. قسمتی از برنامم که کلی روش کار کردم. اونو برای استاد توضیح دادم.

لب تاپو جمع کردم، یکی از خانما داشت برای استاد توضیح میداد که یادم افتاد یه چیز دیگه رو. گفتم استاد آرکم موند که... گفت برو دیگه. گفتم گفته بودید نشون بدم. گفت بابا بیستتو همین الان بدم میری؟

یکی دیگه از بچه های کلاس، همون پسره که گفتم عکس پیش زمینش رو عوض نکرد، منو دعوت به مبارزه کرد. بازی XO بلدین همه احتمالا. جدول 3×3 که یکی ضرب در و دیگری دایره(همونx و o) میذاریم و باید خطی یا اریب تا کنار هم بچینیم برای پیروزی. البته نه روی کاغذ. با کد.

هوش مصنوعیی بسازیم که بتونه از همه ببره. و من قبول کردم. دعا کنید بتونم.

یکی دیگه گفت خیلی وقت گذاشتی 300خط برنامه رو نوشتیا!

گفتم 300تا؟ 1300 تا...

امروز هم یکی از روزهای پر مشغلم بود. که خودم خودمو ناتوان میدیدم در برنامه ریزی. کمبود وقت... سپردم به خدا. گفتم خدایا کمکم کن...

خیلی بیشتر از چیزی که انتظار داشتم کارام پیش رفت. خیلی بیشتر...

در مترو با بچه ها بر می گشتیم. که یکی از دوستا گفت داره میاد امام. رفتیم ببینیمش. قبلش هم با یکی دیگه از دوستای هم کلاسی در مورد محسن حرف زدم. گفتم خیلی خوشحال شدم مزدوج شد. گفت چی؟!

گفتم شیرینی داد دیگه...

گفت اون شیرینی به خاطر تعداد زیاد غیبتاش بود. هفته ی بعد هم نوبت منه...

یادم باشه دفعه ی بعد محسن رو دیدم ازش بپرسم به روح اعتقاد داره؟

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/17ساعت 12:12 توسط L.payam |
انتخابات...
امروز انتخابات بود. رفتم منم مثه اکثر جوونای دیگه، مدرسه ی دوران تحصیلم. دبیرستان و راهنمایی.

خاطرات خیلی زیادی بیدار شد برام...

رفتم برای...

 همون اول که وارد شدم، مدیرمون رو دیدم. داشت تدارک نور پردازی میدید برای تاریکی هوا. آخه مشخصا وقت از 6 تمدید میشد. جمعیت بودن هنوز. انتخابا هم که تعداد بالا...
30 نفر...(خداییش زیاده)
میگفتم. مدیرمونو که دیدم، سلام کردم. منو نگاه کرد، یه حالت اشنایی اومد تو چشم و صورتش. اومد جلو و گرم سلام و احوال پرسی کرد. گفت کم پیدایی...
تعجب کردم! گفتم منکه میام سر میزنم آقا، لااقل نسبت به بقیه.
گفت نه اونقدر که ما انتظار داریم.
دیدم هی داره دستمو میکشه. تعجبم بیشتر شد! چه کار میخواد بکنه؟!
باورم نمیشد. منو کشید سمت خودش، روبوسی کردیم!!!
فرض کن! با مدیر مدرست! اونم بعد از 5سال که دیگه دانشجوش نیستی. ببخشید. دانش آموزش نیستی...
کلا خیلی حس خوبی دارم الان. خاطرات دبیرستان و راهنماییم...
همین مدیرمون...

نوشته شده در جمعه 1390/12/12ساعت 18:21 توسط L.payam |
درباره وبلاگ

"کیستی؟"
L.payam
"چیستی؟"
دانشجو
"دانشجو؟ دانشجو چیست؟"
معنی لغوی دانشجو یعنی کسی که به دنبال علم هست...
علم های زیادی وجود داره. طبابت، مهندسی، زیستی و... . اما یک چیز در همه ی علوم لازم هست، که امروزه کم یافت می شه در دانشجوها. اونم عملی است به نام ...
-----------------------
همیشه زندگی در گذشته راه روشنی برای آینده می سازه.
اما به شرطی که بتونی راه رو با چشم بسته حس کنی، نه اینکه در گذشته ی مفرد غرق شده باشی.
-----------------------
اکثر اتفاقات آینده، در گذشته پایه ریزی شده. می بایست مراقب گذشته بود.
گذشته چون سرابیه در آینده؛ در پیش رو.
سراب ها رو نباید باور کرد.
-----------------------
"تا حالا عاشق شدی؟"
عاشق؟ نه؛ نشدم. نه اینکه مثه همه بگم عشق و عاشقی دروغه و افسانه.
نه
تعریفم از عشق با بقیه فرق می کنه. چون خودم با بقیه فرق می کنم.
عشق از دوست داشتنه. همه می گن دوست داشتن پر شدت و ناگهانی رو عشق می گن. اما من می گم دوست داشتن دو طرفه رو عشق می گن.
پس من تا حالا عاشق نبودم. نه. نبودم.
-----------------------
خدایی اون بالاست.* خدایی که برای ندارها بهترین داشتست.
و برای داراها بیشترین نداشته.
کاش می شد دارا و ندار اندکی "تامل" می کردن.
هدف من از این وب، اینبار، اینه که خودمو مجبور کنم اندکی "تامل" کنم.
-----------------------
کاش میشد بفهمیم خدایی اون بالا نیست!*
خدا این پایین نردبون رو نگه داشته تا ما نیفتیم...
-----------------------
یادش بخیر یه زمانی عاشق بودم. عاشق خدا.
اما یه دروغگوی کبیر و رجیم نابودم کرد.
به وسیله ی یه وسیله.
یاد اون روزگار بخیر.
-----------------------
"چه رنگی رو دوست داری؟
- مشکی.
"چرا؟!"
- چون مشکی تنها رنگیه که فقط یه رنگه. رنگ های دیگه متشکل از چند رنگن.
خدام رو سیاه میبینم تا فقط صادق ببینمش.
این منم.
یه پسر با دلی سیاه.
اما اینبار این سیاهی، اون سیاهی و تاریکی نیست.
البته امیدوارم خدا کمکم کنه تا دلم تاریک نشه.
-----------------------
دلم شکست.
"مگه دل هم داشتی؟ مگه نگفتی سیاهه؟"
سیاهی هم رنگه. چیزی بوده خوب.
"سیاهی واقعی وجود نداره! به جایی که هیچ نوری نیست می گن سیاهی."
ای بابا. فیزیکیش نکن. دلم سیاهه، چون دوست دارم صادق باشم.
دلم سیاهه، چون تنهاست. یکیه.
دلم سیاهه...
چون می خوام فقط با خدا باشم.
"چه خوب! پیشرفتی هم داشتی؟"
فقط تو حرف موفق بودم.
-----------------------
"من نمیدونم. تو میدونی یه آدم عاقل از یه سوراخ چند بار نیش میخوره؟"
خوب، بستگی به عاقلش داره.
"خود تو مثلا. چند بار از یه سوراخ نیش خوردی؟"
3بار. اما خوب شرایط فرق می کرد.
"3 یا 2؟!!!"
این ازون دسته چیزاست که می گن آب که از سر گذشت، چه یک وجب، چه صد وجب. خوب من به عدد 3علاقه داشتم...
"علاقه داشتی یا داری؟"
نمیدونم!
نمیدونم!
که بودم؟
کجا بودم؟
یه چیزای جزئی یادمه فقط...
-----------------------
«نامحرم کیه که هی میگی؟ نکنه منظورت منم؟»
تو که پر رو تر از این حرفایی. اما منظور من از نامحرم اون کسیه که از متنم برای اذیت کردنم استفاده میکنه. مثلا حرفی که زدم رو بر علیهم به کار می بره. بعد کسیه که بار دومشه وارد وب من شده و نظر گذاشته. اونوقت به خودش اجازه میده در مورد وب من اظهار نظر کنه. بدم میاد از اینجور افراد. تا حالا با همشونم برخورد کردم. گفتم یا خودتو معرفی کن و سابقه ی مطالعه ی وبمو بگو، یا حرف اضافی نزن. به قول دوستم اول برادریتو ثابت کن، بعد طلب ارث کن.
«بسته بابا. چقدر حرف میزنی. بذار منم حرف بزنم یکم.»
نصف حرفایی که در طول روز میگم و میگن رو مگه تو در گوشمون نمیخونی؟
«خوب چرا. اما کمی هم تنوع. خسته شدم از بس همه خودشونو از من زرنگ تر میدونن. در حالی که...»
ای بابا. تو هم که خسته شدی...
-----------------------
آرشيو
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390
لينكستان
دانشجویان ریاضی شاهد دنیز دلتنگ همسفر دست نوشته یک جبریست آخرین زنده ی کره ی زمین رویای خاموش قاصدک جاوید تنها خودم سلام حضرت دلبر... زندگی هنر بافتن آن نقاشیست که خدا نقش زده تنها اینجاست که آرامم مذهبی اجتماعی خواهران دالتُن اول و آخر عشقا، مهدی صاحب الزمان(عج) قالب بلاگفا